مرگ احمد رضایی و قضاوت جامعه ایرانی
سامان فرجی بیرگانی
مرگ احمد رضایی و قضاوت جامعه ایرانی
رگهای دست احمد رضایی چه به دست تروریستهای موساد و سیا و چه به دست هرکس دیگری ولو شخص خود او بریده شده باشد. او قربانی تعلل و تردیدی شد که ما در شناخت و پاسخ به مطالبات نسل جوانمان به آن دچار شده ایم. فارغ از آنکه دوستداران یا منتقدان محسن رضایی چه جمعیتی از آراء و نظرات جریانات فکری را به خود اختصاص داده باشند و قاتل یا قاتلان فرزند او چه کسی باشد، بازتاب مرگ غیر طبیعی یک جوان ایرانی در کشور نه چندان دوست امارات در میان توده های مردم توام با احساس دلسوزی و ترحم بود شاید به این دلیل مهم که احمد رضایی را می بایست...
گزارش تصویری حضور گروه آسماری بختیاری در مراسم تشییع فرزند دکتر سردار محسن رضایی
«قرار بود ما بریم بجنگیم شما از بچه هامون مراقبت کنید، وجدانتون رو قاضی کنید کدوم یکی از ما کم فروشی کرد»؟ آنهایی که فیلم مهجور و کمتر نمایش داده شده ی «موج مرده» ساخته ابراهیم حاتمی کیا را دیده اند این دیالوگ عمیق و تاثر برانگیز را خیلی خوب بخاطر می آورند. «حاج راشد» از سرداران جنگ تحمیلی و فرمانده ی یکی از یگانهای نیروی دریایی مستقر در خلیج فارس است که شخصیتی سختگیر و جسور دارد. علیرغم گذشت ده سال از انهدام هواپیمای ایرباس توسط ناو آمریکایی وینسنس، او مترصد حمله به این ناو است و اغلب اوقات خود را در پایگاه نظامی می گذراند. نوع نگاه حاج راشد به مسئله ی امنیت و دفاع ملی در میان فرماندهان او طرفداران چندانی ندارد، از طرفی حضور کمرنگ حاج راشد در کنار خانواده، بر شکاف تربیتی و عاطفی میان او و فرزندش حبیب، تاثیر عمیقی گذاشته است.
حاج راشد با دغدغه های بزرگ ملی در آستانه بازنشستگی و از دست دادن فرصت انتقام گیری از ناو وینسنس قرار گرفته است، در همین ایام حبیب فرزند او به همراه دختری از بومیان جزیره، هنگام فرار از کشور توسط گارد ساحلی دستگیر می شود. حاج راشد در بررسی اطاق حبیب بیکباره متوجه سالها غفلت خود از خانواده و فاصله زیاد خود با فرزندش می شود، خروج غیر قانونی و دستگیری پسر حاج راشد نقطه ای منفی در کارنامه ی این فرمانده پرغرور به حساب می آید و فرصت مواخذه و حذف او برای رقبایش فراهم می شود؛
در صحنه ای بیاد ماندنی از این فیلم مامور امنیتی با طعنه به او می گوید: «کمی هم از آقازاده ات بگو حاجی!»
و او جواب می دهد: «قرار بود ما بریم بجنگیم شما از بچه ها مون مراقبت کنید انصافن کدوممون کم فروشی کردیم»؟
فیلم «موج مرده» با موضوع ایجاد شکاف فکری و فاصله ی بنیادین نسلهای متفاوت جامعه ی ایران در سال 1379 و دو سال پس از واقعه خروج فرزند 17ساله ی محسن رضایی (احمد) از کشور و سخنان او در رسانه های بیگانه بر علیه نظام ساخته شد. کارگردان ارتباط موضوع این فیلم و آن واقعه را هرگز صراحتن اعلام نکرد، اما با ساخت این فیلم بر واقعیت تامل بر انگیز مطالبات نسل نادیده شده ای که حداقل های زندگی عادی خود، نظیر کانون گرم خانواده و ارتباط مستمر پدر و پسر را در پشت قابهای بزرگ نام و عکس پدران و مشغله های بزرگتر جامعه قربانی دیدند انگشت گذارد.
احمد رضایی پس از آن واقعه با عفو و اغماض به کشور بازگشت، دوباره خارج شد و سرانجام با مرگی غیر طبیعی و بر اثر بریدگی مچ دست در روز چهارشنبه بیستم آبان در یکی از هتل های شهر دبی درگذشت. مرگ مشکوک فرزند ارشد محسن رضایی در شرایط کنونی بین المللی آنقدرها هم که با سردی و دودلی جامعه رسانه ای ما مواجه شده است موضوع بی اهمیتی نیست. محسن رضایی مهمترین فرمانده ی سپاه پاسداران و مشهور ترین فرمانده ی در قید حیات جنگ تحمیلی است، جنگی که امروز گروه های سیاسی و افراد بسیاری تلاش دارند تا با نشان دادن آورده ی بیشتری از افتخارات آن، سهمی افزونتر از رقیب را به نام خود ثبت نمایند. سهام سیاسی این جنگ از آن رو که سخت ترین و خالصانه ترین آزمون لیاقت و وفاداری افراد و جریانات فکری و سیاسی به مردم ایران بشمار می رود حایز اهمیت است. جنگی که ما با هر دیدگاه و از هر جناح فکری بنگریم به آن مدیون هستیم و قهرمانان و حتا گمنام ترین سربازان آن شایسته ی ستایش و تکریمند. قهرمانانی که پرداختن به مشغله هایی که آن را تکلیف می دانستند فرصت در کنار خانواده بودن را از آنها بازستاند.
بر خلاف رسانه های رسمی اما خبر مرگ احمد رضایی بازتاب گسترده ای را در محافل مختلف در پی داشت و انعکاس سریع آن خیلی زود گمانه زنی ها و تحلیل های متفاوت و متضادی را بر انگیخت. سوی دیگر سکه پدیده ی آقازادگی و پیشرفت آنهایی که با آسانسور روابط پدران خود یکشبه بر بالای برج شهرت و نعمت نشستند، احمد رضایی ها هستند که غافل شدن از آنها منتج به فرو افتادن و تالم و اندوه جامعه شد.
رگهای دست احمد رضایی چه به دست تروریستهای موساد و سیا و چه به دست هرکس دیگری ولو شخص خود او بریده شده باشد. او قربانی تعلل و تردیدی شد که ما در شناخت و پاسخ به مطالبات نسل جوانمان به آن دچار شده ایم. فارغ از آنکه دوستداران یا منتقدان محسن رضایی چه جمعیتی از آراء و نظرات جریانات فکری را به خود اختصاص داده باشند و قاتل یا قاتلان فرزند او چه کسی باشد، بازتاب مرگ غیر طبیعی یک جوان ایرانی در کشور نه چندان دوست امارات در میان توده های مردم توام با احساس دلسوزی و ترحم بود شاید به این دلیل مهم که احمد رضایی را می بایست نماینده و نمود نسلی از جوانان این کشور دانست که افتخارات نا آورده شان محصول غفلت وکم بودن فضای بروز استعدادهایی شد که هرگز مجال نمود نیافت بازخورد عمومی این مرگ در جامعه نقطه آغاز قضاوت ماست ، مردم واقعه مرگ احمد رضایی را از شخصیت خود او و حتی شخصیت سیاسی پدرش جدا کردند.
احمد رضایی مدلی کوچک از سرمایه های انسانی و داشته های ماست، جوانمرگ های بسیاری از این دست در خانواده های ایرانی وجود دارد که نیازمند توجه و توجیه اند. احمد رضایی نمود و نماینده ی نسلی از بچه های این آب و خاک است که پرداختن به مسایلی به ظاهر مهمتر ما را از آنها غافل کرده است. نمونه های احمد رضایی و پدر و خانواده ی او خشتهای صدر و ذیل بنای این جامعه را تشکیل می دهند، نه بر احمد و نه بر محسن رضایی می توان خرده ای گرفت چرا که او راه جوانی خود را بی راهنما دید و دیگری مشغله و تکلیف از پرداختن به مهمات زندگی و انتظارات خانواده نگه اش می داشت، شبهایی که رزمندگان جنگ و امثال رضایی ها می توانستند به همنشینی با خانواده هاشان بگذرانند، دور ازخانه بیدار ماندند بخاطر ما که در خانه خوابیده بودیم.
هم محسن و هم احمد رضایی هر دو قربانی اهمیت موضوعاتی شده اند، که خواسته و ناخواسته بر سر راهشان قرار گرفت. آن مسایل مهم هنوز هم بر زمین باقی مانده اند و غفلت از احمد رضایی ها بازهم در این جامعه قربانی می گیرد. لذا هر دو در این قضیه مستحق دلسوزی و همدردی اند، جفای به آنها جفا به همه ی آنهایی است که ازما دفاع کرده اند و طعنه بر هر یک نشان دهنده ی ناسپاسی و عاری بودن از حس انساندوستانه نسبت به جامعه است.
گروه آسماری بختیاری
آخرین بروزرسانی (دوشنبه ، 30 آبان 1390 ، 14:11)
نظرات
آخرین شعر از مرحوم حاج احمد رضائی فرزند بزرگوار حاج محسن رضائی
سخنم با کوه است
پای آن کوه بلند جنگلی انبوه است
بید مجنون دارد
هم چنار و گل و ریحان و صنوبر دارد
و در آن جنگل سبز
چه علف های قشنگ
چمن و سبزه و گل
سیب و گیلاس و هلو
هر چه خواهی هست اینجا به وفور
نغمه های بلبل
وقت خواندن همه در آن جنگل
می رقصند
چقدر زیبا هست
نغمه هایش چه صفائی دارد
اما
حیف و صد حیف
در این جنگل زیبا دیو است
راه را بسته به زور
همه ی این جنگل
به ستوه آمده اند
هم درختان بلند یا همه حیوانات
و از این درد به خود می پیچند
رهگذر می ترسد
خارکن وحشت از او
نتوانند کمی زیر درختان بلند
جرعه آبی بخورند
یا عبادت بکنند
همه کس محروم است
همه را ترسانده
شب و روز همه را کرده سیاه
شهر ماتم دارد
که چرا اینهمه نعمت همگی
دست یک دیو پلید افتاده
هیچکس نیست بجز کوه بلند
که در آن کوه تفنگی پیداست
مرد میخواهد و بس
که قطاری بندد
به کمر
و شود سوی تفنگ
مثل یک شیر نشیند به کمین در جنگل
تا زند دیو پلید
که به شادی همه خندان گردند
جشن برپا بشود
شهر آباد شود
همه خوشحال شوند
همه آزاد شوند..................
این وبلاگ را تبلیغ کنید
فيد RSS براي نظرات اين مطلب